روزگارازچیزی که فک میکنیم سخت تر ونامردتره
تاحالا تو زندگی خیلی سختی کشیدم ولی اینایی که میگم سخت ترینن داخل ۱هفته برام
شبی که رفتیم پایین و اشکمو بابت مریضی دخترم دراوردن و کاری کردن مصطفی رو بجونم انداختن و باهام دعواکرد و کاربه جایی رسیدکه خودزنی کردمو هیچوقت نمیبخشم که تا پای غش رفتم و فقط بایه ببخشید فرداش مجبور ب بخشش شدم
فرداش بدون اجازه ام به بچه ام آب دادن،به بچه ای که مشکل بلعیدن داره و نمیتونه بخوره و یواشکی برش گردوندن پیشم بدونه اینکه بهم بگن
به مصطفی میگم اومدیم خونه بابام اینا مارو ببردوربده گفت حال ندارم ولی الان فهمیدم بعدازاینکه ازخونه بابام زده بیرون رفته مامانشو دور داده
چطور باید بخندم و شادباشم؟
چطور بهت اطمینان کنم نامرد
خسته ام ازت خسته
کم خودم غصه میخورم اینم روش
برچسب:
نویسنده: پارسا کاظمیان