روزگارازاون چیزی که فکرمیکردم سختترشده.گفتاردرمانی و کاردرمانی هنوز ادامه داره وفقط برای اینکه مادر دیگه توان نداره توخونه باهاش کارکنه وپدرهم اصلا خونه نیست مجبوریم پول بدیم تا بیرون باهاش کاربشه.رفتاراطرافیان خیلی اذیتم میکنه و کار از صبور بودن گذشته.خیلی داغونم،خیلی افسرده ام.نیاز به حامی دارم ولی کو مصطفی موسوی.تا یه چیزی میگمش دوتاجوابم میده.دیگ روحیه ی خوبی برام نمونده کجای دنیا هرشب خانواده پدرباید نوه رو ببینن و کل روز جمعه بچه وخانواده رو اسیرخودشون میکنن.خیلی نگران آینده ی عارفه ساداتم.کاش مصطفی حمایتم میکرد وجلوی خانواده اش میایستاد
برچسب:
نویسنده: پارسا کاظمیان