پایان۴سالگی
خاتمه۴سالگی روزگارازاون چیزی که فکرمیکردم سختترشده.گفتاردرمانی و کاردرمانی هنوز ادامه داره وفقط برای اینکه مادر دیگه توان نداره توخونه باهاش کارکنه وپدرهم اصلا خونه نیست مجبوریم پول بدیم تا بیرون باهاش کاربشه.رفتاراطرافیان خیلی اذیتم میکنه و کار از صبور بودن گذشته.خیلی داغونم،خیلی افسرده ام.نیاز به ...
22بهمن۱۴۰۴چهارسال و دوماهگی
سلام،ففقط همین،خسته و داغون.نشده بیام ازخوبیابگم چون خوبیاوخوشیا زودگذرن ولی سختیا طولانیازبرج۷ که عارفه ساداتوکاردرمانی میبردم نسبت ب قبلش ک باسختی عین پیرزنابلندمیشدوازپله بالانمیرفت خیلی بهترشد ولی ۲هفته شده که کاردرمان متوجه شده از لگن ب پایین حس ضعیفه یعنی اگ نگاه نکنه ک طبق غریضه رفتارنشه قلقل...
زمستانه۱۴۰۱یکسال وسه ماهگیت
دخترعزیزم عارفه ساداتم سلامتنهاچیزی که تواین ساعت میتونست منو آروم کنه نوشتن از روزگاره برای توامروز ۱۶بهمن ۱۴۰۱درکنارت درازکشیدمه و تالحظاتی پیش بدنباله رمزعبور برای دفترچه ی وبلاگت بودمروزگارانقدرسخته که کم کم توانم برای تحمل بعضی سختی ها کم شدهتوالان ۱سال و ۳ماهته۱۰ماهگیت به زیارت امام رضا برای ا...
دخترعزیزم عارفه ساداته مهربونی هاسلامامروز۷مرداده و۳روزدیگ ۸ماهت تموم نیشهالحمدلله۱هفته اس دیگ نیاز ب پوار نداری و پودررفلاکس که بهت میدیم دیگه سینه ات خس خس نمیکنه.هنوزم تمایلی ب خوردن شیربا شیشه نداری و انگارطعم شیراروکلا دوستنداریمن با سرلاک بهت شیرمیدم و سوپ و چیزایه دیگ رو کم کم میخام شروع کنما...
الحمدلله
سلامامروز۲۶اردیبهشت ۱۴۰۱هفته پیش ب مدت۱۰روز با عزیزجون و اقاجون تهران بودیم و بیمارستان طبی کودکان رفتیم تا عارفه رو معاینه کننالحمدلله باآزمایشات فراوون گفتن دخترمون چیزیش نیست و گفتاردرمان گفت بایدباهاش کاربشه وکاردرمانی هم ببرید.ازوقتی اومدیم خونه عارفه گلی اصلا تمایلی ب شلنگ نداشت و همش گریه میک...
۳۱اردیبهشت ۱۴۰۱
روزگارنارحم تراز چیزی بود که فکرشو میکرد۳روز تحمل۳روز کم شیریو روزسوم دیگرهیچدخترعزیزم بدون شلنگ روز سوم هیچ شیرنخورد و ازصبح تاعصر گریه سرداد و مامجبورشدیم دوباره بریم دکتر و بامشورت پزشک براش شلنگ بذاریم
۴ماهگی
روزگارازاون چیزی که فکر میکنیم نامردترشدهامروز۱۹فروردینه۶هفته ی طلاییه دخترم تموم شدومنوبابا مصطفی و عزیزجون و آقاجون رفتیم اهواز اهواز،کترگفت حالا بهش شیربدیم ببینیم میخوره یانههمه چشم انتظاروقلب هامون پرصداتپش میکردن و منتظرکلمه ای ازطرف دکتربودیمتا دکترگفت الحمدلله انگاررفلاکسش برگشته ولی شیشه شی...
گاهی بایدازبدی نوشت تا سبک شد
روزگارازچیزی که فک میکنیم سخت تر ونامردترهتاحالا تو زندگی خیلی سختی کشیدم ولی اینایی که میگم سخت ترینن داخل ۱هفته برامشبی که رفتیم پایین و اشکمو بابت مریضی دخترم دراوردن و کاری کردن مصطفی رو بجونم انداختن و باهام دعواکرد و کاربه جایی رسیدکه خودزنی کردمو هیچوقت نمیبخشم که تا پای غش رفتم و فقط بایه بب...
تولد۲۲سالگی
بزرگ شدن مسعولیت هایه بیشتری داره ولی شیرینه تولدهمه ی مهرماهیا پیشاپیش مبارک